۱۳۸۸ اسفند ۱۴, جمعه

مسافر قطار و ايستگاه آخر

 
 
به نام پروردگار دنیاهای درونیمان
 
 •  
 
از اتوبوس پیاده شد و به سمت پارک رفت. وقتی به در ورودی پارک رسید، نگاهی عمیق به پارک، به درختان و آسمانش انداخت؛ خواست که وارد پارک شود و کمی در آنجا قدم بزند و خاطراتش را مرور نماید اما نگاه درختان پارک اینگونه می‏نمود که از آمدنش به آنجا ناراضی بودند؛ بادی عجیب از سمت پارک به سویش می‏دمید. از تصمیمش منصرف شد، حس کرد که طبیعت پارک، او را نمی‏پذیرد. خود منتظر چنین برخوردی بود.
به سمت ایستگاه مترو به راه افتاد.
***
وقتی وارد قطار شد درهای قطار بسته شدند. گویی قطار منتظر او بود تا حرکت نماید. در داخل قطار جایی برای نشستن پیدا کرد.
نشست و چشمانش را بست و به خواب عمیقی فرو رفت.
***
صدایی مهربان او را از خواب بیدار می‏کرد: ((بیدار شو پسرم.))
چشمانش را گشود، پیرمرد خوش‏سیمایی را دید که به او لبخند میزند.
-         پسرم! ببخشید بیدارت کردم ایستگاه بعدی باید پیاده شوی. گفتم نکند خواب بمانی!
-         تشکر آقا.
قطار ایستاد و پیرمرد به سمت قطار رفت تا پیاده شود. در این حین پسرک به اطرافش نگاه کرد، کسی به جز پیرمرد آنجا نبود! به خودش گفت: (( از کجا می‏دانست که من می‏بایستی ایستگاه بعد پیاده شوم.))
تا خواست پیرمرد را صدا بزند، درهای قطار بسته‏شدند و پیرمرد را دید که بیرون از قطار با او خداحافظی می‏کند. در این فاصله کوتاه توانست اشک‏های پیرمرد را نیز ببیند. ناگهان صدایی در داخل قطار گفت: ((ایستگاه بعد برزخ.))
ترس تمام وجود پسرک را فراگرفت. در کابین‏های قطار شروع به دویدن کرد، تا به راننده قطار برسد و از او بخواهد تا قطار را نگه دارد. اما قطار پایانی نداشت. شروع کرد به اشک ریختن و خودش را دیوانه‏وار به اتاقک قطار می‏کوبید. فریاد می‏زد  نگه دارید، نگه دارید، من برای رفتن آماده نمی‏باشم، من هنوز جوانم، من می‏بایست جبران کنم.))
دیگر توانی نداشت بر روی کف قطار نشست و زیر لب گفت: (( چه کنم با این همه گناه))
انگار هرچه قطار جلوتر می‏رفت اعمال خود، چه خوب و چه بد را بهتر درک می‏کرد.
لحظه‏ای به خودش آمد: (( اینجا آخر کار نیست، پیرمرد من را بیدار نکرد که فریاد بزنم، خدا خود خواسته‏است که من در اینجا باشم، خدا خود خیر و صلاح من را در این دیده، می‏بایستی به او توکل کنم، زمان کمی به من داده شده تا با خدای خویش رازو نیاز کنم، از او طلب مغفرت نمایم، پسر وجدت کجا رفته، امیدت کجا رفته، او رحمان و رحیم است ....................... ))
دستانش را تا آنجا که می‏توانست بالا برد، چشمانش را بست و فریاد زد: (( خدایا راضیم به رضای تو............))
کسی او را تکان می‏داد:
-         بیدارشو! ایستگاه آخر!
پسرک چشمانش را باز کرد. مسافران در حال پیاده‏شدن از قطار بودن.
روبروی خود روی دیوار قطار تابلویی را دید که روی آن نوشته بود:
 
گزیده‏ای از نهج‏البلاغه:
به خاطر داشته باش:
 
آرام باش، توکل‏کن، تفکر کن
 
سپس آستین‏ها را بالا بزن
 
آنگاه دستان خدا را می‏بینی
 
که زودتر از تو دست به‏کار‏شده‏است.
 
اشک در چشمانش جمع‏شد. خدا را شًکر کرد و در ایستگاه دنیای درونش دوباره پیاده‏شد
 

هیچ نظری موجود نیست: