۱۳۸۸ اسفند ۱۰, دوشنبه

زاغ و روباه

 
 
زاغکی قالب پنیری دید،
 
از همان پاستوریزه‌های سفید!.
 
پس به دندان گرفت و پر وا کرد،
 
روی شاخ چنار مأوا کرد.
 
اتفاقاً از آن محل روباه،
 
می‌گذشت و شد از پنیر آگاه.
 
گفت :اینجا شده فشن تی وی!،
 
چه ویویی! چه پرسپکتیوی!.
 
محشری در تناسب اندام،
 
کشته ی تیپ توست خاص و عوام!.
 
دارم ام پی تریّ ِ آوازت،
 
شاهکار شبیه اعجازت.
 
ولی اینها کفاف ما ندهد،
 
لطف اجرای زنده را ندهد.
 
ای به آواز شهره در دنیا،
 
یک دهن میهمان بکن ما را!.
 
زاغ، بی وقفه قورت داد پنیر!،
 
آن همه حیله کرد بی تأثیر.
 
گفت کوتاه کن سخن لطفاً!،
 
پاس کردم کلاس دوم من!
 

 
 

هیچ نظری موجود نیست: