۱۳۸۹ شهریور ۱۶, سه‌شنبه

تاریخچه ویندوز... (بسیار خاطره انگیز)

 



Windows 1.0

 

Windows 2.0

 

Windows 3.0

 

Windows 3.11

 

Windows 3.11 NT

 

Windows 95

 

Windows 98

 

Windows 2000

 

Windows Millennium Edition

 

 

Windows XP

 

Windows Vista

 

Windows 7



۱۳۸۹ شهریور ۱۴, یکشنبه

یه دوست معمولی یه دوست واقعی


یه دوست معمولی    یه دوست واقعی


یه دوست معمولی وقتی میاد خونت، مثل مهمون رفتار می کنه
یه دوست واقعی درِ یخچال رو باز می کنه و از خودش پذیرایی می کنه


یه دوست معمولی هرگز گریه تو رو ندیده
یه دوست واقعی شونه هاش از اشکای تو خیسه

یه دوست معمولی اسم کوچیک پدر و مادر تو رو نمی دونه
یه دوست واقعی اسم و شماره تلفن اونها رو تو دفترش داره

یه دوست معمولی یه دسته گل واسه مهمونیت میاره
یه دوست واقعی زودتر میاد تا تو آشپزی بهت کمک کنه و دیرتر می ره تا به
کمکت همه جا
رو جمع و جور کنه

یه دوست معمولی متنفره از این که وقتی رفته که بخوابه بهش تلفن کنی
یه دوست واقعی می پرسه چرا یه مدته طولانیه که زنگ نمی زنی؟

یه دوست معمولی ازت می خواد راجع به مشکلاتت باهاش حرف بزنی
یه دوست واقعی می خواد مشکلاتت رو حل کنه

یه دوست معمولی وقتی بینتون بحثی می شه دوستی رو تموم شده می دونه
یه دوست واقعی بعد از یه دعوا هم بهت زنگ می زنه

یه دوست معمولی همیشه ازت انتظار داره
یه دوست واقعی می خواد که تو همیشه رو کمکش حساب کنی

و بالاخره

یه دوست معمولی این حرف های منو می خونه و فراموش می کنه
یه دوست واقعی اونو واسه همه و دوباره واسه خودم می فرسته ( يا نظر ميده )


ترانه بوی جوی مولیان چگونه ساخته شد


امیر نصر سامانی تصمیم می گیرد به همراه سپاهیانش به طور موقت در باد غیس (در خراسان آن زمان) اقامت کند، اما خوش آب و هوا بودن این منطقه اقامت امیر را طولانی می کند. لشکریان که دلتنگ شده بودند و نمی‎خواستند بیشتر در آنجا بمانند جرات بیان خواسته‎ی خود را با امیر نداشتند و از رودکی می‎خواهند امیر را به بازگشت ترغیب کند. رودکی که امیر را خوب می‌شناخت تصمیم می‌گیرد با سرودن شعری بخت خود را برای راضی کردن امیر به بازگشت به بخارا بیازماید. رودکی در حضور امیر چنگ زنان قصیده‌ی «بوی جوی مولیان آمد همی» را آغاز می کند. امیر با شنیدن قصیده‌ی رودکی چنان دلتنگ می‌شود که بی کفش و رخت سفر سوار بر اسب تا بخارا می‌تازد!
 
بوی جوی مولیان آید همی
 
یاد یار مهربان آید همی
 
پس فروتر شود گوید:
 
ریگ آموی و درشتی راه او
 
زیر پایم پرنیان آید همی
 
آب جیحون از نشاط روی دوست
 
خنگ ما را تا میان آید همی
 
ای بخارا شاد باش و دیر زی
 
میر زی تو شادمان آید همی
 
میر ماه است و بخارا آسمان
 
ماه سوی آسمان آید همی
 
میر سرو است و بخارا بوستان
 
سرو سوی بوستان آید همی
 
آفرین و مدح سود آید همی
 
گر به گنج اندر زیان آید همی
 
روایت کامل‌تر را با قلم نظامی عروضی، نویسنده قرن ۶ هجری بخوانید.
 
چنین آورده‌اند که نصر بن احمد که واسطه عقد اهل سامان بود و اوج دولت آن خاندان ایام ملک او بود و اسباب تمتع و علل ترفع در غایت ساختگی بود، خزائن آراسته ولشکر جرّار و بندگان فرمانبردار زمستان به دارالملک بخارا مقام کردی و تابستان به سمرقند رفتی یا به شهری از شهرهای خراسان. مگر یک سال نوبت هری بود، به فصل بهار به بادغیس. که بادغیس خرم‎ترین چراخوارهای خراسان و عراق است. قریب هزار ناو هست پر آب و علف که هم یکی لشکری را تمام باشد. چون ستوران بهار نیکو بخوردند و به تن و توش خویش بازرسیدند و شایسته‎ی میدان و حرب شدند،نصر بن احمد روی به هری نهاد و به در شهر به مَرغ سپید فرود آمد ولشکرگاه بزد. و بهارگاه بود و شمال روان شد و میوه‎های مالن و کروخ در رسید که امثال آن در بسیار جای‎ها به دست نشود و اگر شود بدان ارزانی نباشد.آنجا لشکری برآسود و هوا خوش بود و باد سرد و نان فراخ و میوه‎ها بسیار و مشمومات فراوان. لشکری از بهار و تابستان برخورداری تمام یافتند از عمر خویش … زمستان آنجا مقام کردند و از جانب سجستان نارنج آورردن گرفتند و از جانب مازندران ترنج رسیدن گرفت. زمستانی گذاشتند در غایت خوشی.
چون بهار درآمد اسبان به بادغیس فرستادند و لشکرگاه به مالین به میان دو جوی بردند و چون تابستان درآمد میوه‎ها در رسید.
امیر نصربن احمد گفت تابستان کجا رویم که از این خوش‎تر مقامگاه نباشد، مهرگان برویم.
چون مهرگان درآمد گفت مهرگان هری بخوریم و برویم و همچنین فصلی به فصل همی انداخت تا چهار سال برین برآمد زیرا که صمیم دولت سامانیان بود و جهان آباد و ملک بی خصم و لشکر فرمانبردار و روزگار مساعد و بخت موافق. با این همه ملول گشتند و آرزوی خانمان برخاست…دانستند که سر آن دارد که این تابستان نیز آنجا باشد.پس سران لشکر و مهتران ملک به نزدیک استاد ابوعبدالله الرودکی رفتند و از ندمای پادشاه هیچکس محتشم‎تر و مقبول‎القول‎تر از او نبود.گفتند به پنج هزار دینار تو را خدمت کنیم، اگر صنعتی بکنی که پادشاه از این خاک حرکت کند که دل‎های ما آرزوی فرزند همی‎برد و جان ما از اشتیاق بخارا همی‎برآید. رودکی قبول کرد که نبض امیر بگرفته بود و مزاج او بشناخته، دانست که به نثر با او در نگیرد، روی به نظم آورد و قصیده ای بگفت به وقتی که امیر صبوح کرده بود درآمد و به جای خویش بنشست و چون مطربان فرو داشتند، او چنگ برگرفت و در پرده‎ی عشاق این قصیده آغاز کرد:
 
چون رودکی بدین بیت رسید امیر چنان منفعل گشت که از تخت فرود آمد وبی‎موزه پای در رکاب خنگ نوبتی در آورد و روی بخارا نهاد چنان که رانین و موزه تا دو فرسنگ در پی امیر بردند، به برونه، و آنجا در پای کرد و عنان تا بخارا هیچ بازنگرفت و رودکی آن پنج هزار دینار مضاعف از لشکر بستد.
دانلود ترانه بوی جوی مولیان
 
 
 
 
 
 
 

۱۳۸۹ شهریور ۱۱, پنجشنبه

I Love My FAMILY ...

 

" قدر خانواده ات را بدان "

 

با مردی كه در حال عبور بود برخورد کردم

اووه !! معذرت میخوام...

من هم معذرت میخوام ,

دقت نکردم ...

 

http://marshal-modern.ir/Archive/14290.aspx

 

 

ما خیلی مؤدب بودیم ، من و این غریبه  ,خداحافظی كردیم و به راهمان ادامه دادیم

http://marshal-modern.ir/Archive/14291.aspx

 

 

 اما در خانه با آنهایی كه دوستشان داریم چطور رفتار می كنیم 

http://marshal-modern.ir/Archive/14292.aspx

 

 

كمی بعد ازآنروز، در حال پختن شام بودم.دخترم خیلی آرام كنارم ایستاد همینكه برگشتم به اوخوردم وتقریبا" انداختمش با اخم گفتم: "اه !! ازسرراه برو كنار"  

http://marshal-modern.ir/Archive/14293.aspx

 

 

قلب کوچکش شکست و رفت

http://marshal-modern.ir/Archive/14294.aspx

 

 

نفهمیدم كه چقدر تند حرف زدم

http://marshal-modern.ir/Archive/14295.aspx

 

 

وقتی توی رختخوابم بیدار بودم صدای آرام خدا در درونم گفت:

 وقتی با یك غریبه برخورد میكنی ، آداب معمول را رعایت میكنی 

اما با بچه ای كه دوستش داری بد رفتار میكنی

http://marshal-modern.ir/Archive/14296.aspx

 

 

برو به كف آشپزخانه نگاه كن. آنجا نزدیك در، چند گل پیدا میكنی.

آنها گلهایی هستند كه او برایت آورده است.

خودش آنها را چیده.

صورتی و زرد و آبی

http://marshal-modern.ir/Archive/14297.aspx

 

 

آرام ایستاده بود كه سورپرایزت بكنه

http://marshal-modern.ir/Archive/14298.aspx

 

 

هرگز اشكهایی كه چشمهای كوچیكشو پر كرده بود ندیدی

http://marshal-modern.ir/Archive/14299.aspx

 

 

در این لحظه احساس حقارت كردم

http://marshal-modern.ir/Archive/14300.aspx

 

 

 

اشكهایم سرازیر شدند.

آرام رفتم و كنار تختش زانو زدم

http://marshal-modern.ir/Archive/14301.aspx

 

 

بیدار شو كوچولو ، بیدار شو. اینا رو برای من چیدی؟

 http://marshal-modern.ir/Archive/14302.aspx

 

 

گفتم دخترم واقعاً متاسفم از رفتاری كه امروز داشتم 


نمیبایست اون طور سرت 
داد بکشم

گفت :اشکالی نداره من به هر حال دوستت دارم مامان

من هم دوستت دارم دخترم

و گلها رو هم دوست دارم 

مخصوصا آبیه رو

http://marshal-modern.ir/Archive/14303.aspx

 

گفت : اونا رو كنار درخت پیدا کردم ورشون داشتم چون مثل تو خوشگلن

میدونستم دوستشون داری ، مخصوصا آبیه رو...

 

 

آیا میدانید كه اگر فردا بمیرید شركتی كه در آن كار میكنید به آسانی در ظرف یك روز برای شما جانشینی می آورد؟

http://marshal-modern.ir/Archive/14304.aspx

 

 

اما خانواده ای كه به جا میگذارید تا آخر عمر فقدان شما را احساس خواهد كرد.

http://marshal-modern.ir/Archive/14305.aspx

 

 

و به این فكر كنید كه ما خود را وقف كارمیكنیم و نه خانواده مان

!

http://marshal-modern.ir/Archive/14306.aspx

چه سرمایه گذاری

ناعاقلانه ای !!
 اینطور فكر نمیكنید؟!!

 

به راستی كلمه
"خانواده" یعنی چه ؟؟

http://marshal-modern.ir/Archive/14307.aspx

سؤال ریاضی

نزديك يك ماهه كه اين سوال رو خوندم و هنوز به جواب نرسيدم
هر كي جوابشو ميدونه لطفا به من هم بگه
ممنون
مسيحا
 


3 نفر با هم ميرن ساعت فروشي ، ساعت ميخرن  30000 تومن. يعني نفري 10000 تومن دادن. صاحب مغازه به شاگردش ميگه قيمت ساعت 30000 تومن نبوده 25000 تومن بوده. برو 5000 تومن بهشون برگردون.

شاگرد مغازه از اين 5000 تومن 2000تومنشو واسه ي خودش برميداره .

 3000 تومن ديگرو ميده به اون سه نفر. (نفري 1000 تومن). پس با برگشت 1000 تومن نفري، اونها هركدوم 9000 تومن دادند. حالا سوال اينجاست اگه 

9×3= 27

2 تومنم كه شاگرد مغازه برداشته ، ميشه 29 تومن پس اون 1000 تومنه كجاست؟

 
طراح سوال : پروفسور حسابي