۱۳۸۹ شهریور ۲۴, چهارشنبه

معجزه كباب كوبيده در قلب ايالت پنسيلوانيا !




 

 

 

 

 


 

 

 

معجزه كباب كوبيده در قلب ايالت پنسيلوانيا !

+عکس


وقتي پاي غذا به ميان مي‌آيد، جايي براي اختلافات سياسي باقي نمي‌ماند. سال‌هاست كه ايراني‌ها از طعم هات‌داگ آمريكايي لذت مي‌برند و مدتي است كه آمريكايي‌ها با اشتياق در شهر پيتسبورگ ساندويچ كباب كوبيده ايراني گاز مي‌زنند...

اصطلاحي هست كه مي‌گويد: "شكم ملت‌ها را به هم پيوند مي‌دهد." در طول تاريخ جنگ‌هاي بيشماري بر سر زمين، پول يا نفت ميان ملت‌ها در گرفته اما آنجا كه پاي غذا به ميان آمده، مردم از در دوستي با هم درآمده‌اند. به همين دليل هم كباب ترك‌ها جاي خودش را در دل آلماني‌ها باز كرده يا هات داگ آمريكايي‌ها، ايراني‌ها را شيفته و دلبسته.

 

آنجايي كه دولت‌ها با هم سر جنگ دارند، ملت‌ها به دور از هياهوي سردمداران، به غذاهاي سنتي‌ "دشمن" ناخنك مي‌زنند. به خصوص وقتي كه اين ناخنك زدن قرار باشد تبديل به راهي شود براي آشنا شدن دو ملت با هم، و اينجاست كه گاهي بايد به تماشاي معجزه‌ي هات‌داگ و گاهي هم معجزه‌ي كباب كوبيده نشست.

 

دان ولسكي، جان روبن و جان پنا، سه هنرمند جوان آمريكايي، مدتي پيش به فكر شروع پروژه‌اي مي‌افتند كه هدفش آشنا كردن مردم كشورشان با كشورهايي است كه ايالات متحده چندان دل خوشي از آنها ندارد: ايران‌، كره شمالي، ونزوئلا و افغانستان.

 

البته آنها مي‌خواستند كه روش اين آشنايي بسيار متفاوت‌ باشد از روشي كه رسانه‌هاي بين‌المللي در پيش گرفته‌اند. پس براي همين از قدرت بانفوذ "غذا" كمك مي‌گيرند و پروژه‌اي را با نام "آشپزخانه‌هاي پردردسر" راه مي‌اندازند. قرعه‌‌ي اولين آشپزخانه‌ي پردردسر هم به نام ايران مي‌افتد و قرار مي‌شود كه "كباب كوبيده" يك تنه جور ايران را بكشد. باشد كه اين غذاي خوش‌طعم ايراني نگاه آمريكاييان را به اين سرزمين عوض كند.

 

 

وقتي از داون ولسكي مي‌پرسم چرا غذاي ايراني را براي اين كار انتخاب كردند و نه مثلا سينما يا ادبيات ايران را، مي‌گويد: «خب غذا چيزي است كه فقط احتياج به آن مطرح نيست بلكه هر كسي مي‌تواند آن را در خانه‌اش بپزد. آدم‌ها لزوما هر روز به سراغ سينما يا ادبيات نمي‌روند اما در عوض احتياج دارند كه هر روز غذا بخورند. براي همين هم اين بهترين راه براي معرفي يك فرهنگ ديگر است.»

 

آشپزخانه كوبيده

 

اين سه با همكاري چند نفر از دوستانشان در شهر پيتسبورگ، واقع در ايالت پنسيلوانيا، رستوران سرپايي كوچكي راه مي‌اندازند؛ رستوراني با رنگ و بوي ايراني به نام "آشپزخانه كوبيده" ((Kubideh Kitchen. "آشپزخانه كوبيده" در اصل بخشي از رستوراني است كه اين سه با دوستانشان در آن پروژه‌هاي فرهنگي را به اجرا مي‌گذارند.

 

قرار بر اين مي‌‌شود كه چند روز در هفته در ساعات مشخصي يك نفر پشت دكه‌ي "آشپزخانه‌ي كوبيده" بايستد و به مشتريان علاقمند، ساندويچ كباب بفروشد. دو نفر هم مسئوليت طراحي دكور اين رستوران سرپايي را بر عهده مي‌گيرند و نمايي با ظاهر كاشيكاري شده‌ي ايراني به "آشپزخانه كوبيده" مي‌بخشند.

 

منبع كباب كوبيده، آن هم در قلب شهر پيتسبورگ! اهالي شهر نسبت به اين مهمان ناخوانده چه واكنشي نشان داده‌اند؟ داون پاسخ مي‌دهد: «اين رستوران سرپايي در حقيقت در يكي از مكان‌هاي جذاب و پرتردد شهر واقع شده كه مسير آدم‌هاي مختلفي با پيش‌زمينه‌هاي فرهنگي و سطوح اجتماعي متفاوت است. براي همين ما شاهد مشتريان جورواجوري هستيم كه به اين ساندويچ ايراني علاقه دارند؛ از بچه‌هاي كوچك گرفته تا افراد مسني كه بازنشسته شده‌اند و در اين منطقه زندگي مي‌كنند و تا به حال هم اسمي از كوبيده نشنيده‌اند. در حقيقت هم مشتريان ايراني داريم و هم غير ايراني.»

 

كباب با چاشني فرهنگ و هنر

 

از قديم گفته‌اند، آشپز كه سه تا شود‌، آش شور مي‌شود يا بي‌نمك. اما اگر آشپزها اصلا ندانند كه آش مزبور را چگونه بايد پخت، آنوقت حكمش چيست؟ اينجاست كه پاي ايراني‌هايي به ميان مي‌آيد كه ساكن پيتسبورگ هستند و همه آماده‌ي بالا زدن آستين براي پختن اين آش ايراني. و البته فرقي نمي‌كند كه ايراني در كجاي دنيا باشد،‌ چون به طور حتم مهر كباب كوبيده در شناسنامه‌اش خورده است. اين طور مي‌شود كه ايراني‌هاي ساكن اين شهر طرز تهيه‌ي كباب كوبيده را در اختيار آنها مي‌گذارند.

 

داون مي‌گويد: «مردم، از هر گروهي، به سراغ رستوران ما مي‌آيند و سر صحبت را باز مي‌كنند. بعضي با هيجان مي‌گويند كه ايراني هستند، بعضي ديگر ژاپني بودايي هستند و بعضي هم مسلمانند. در دنيايي كه امروزه ما در آن زندگي مي‌كنيم، راحت پيش نمي‌آيد كه كسي به سمت ديگري برود و به سرعت خودش را اينگونه معرفي كند. اين راهي كه ما انتخاب كرديم براي اين است كه مردم خودشان را راحت از طريق غذا معرفي كنند؛ چيزي كه آنها معمولا چندان مايل نيستند از طريقش شناخته شوند. به اين ترتيب مردم فراي دين و اصليتشان سر صحبت را با هم باز مي‌كنند.»

 

هر چند كباب كوبيده‌ي پيستبورگي به تنهايي راهگشاي برقراري ارتباط ميان مشتريان چندمليتي است اما كاغذ‌هايي كه اين ساندويچ‌ها در آن‌ها پيچيده مي‌شوند هم باب تازه‌اي را براي گفتگو باز مي‌كنند. دان و دوستانش از همان ابتدا تصميم مي‌گيرند‌، روي كاغذهايي كه ساندويچ‌ها در آنها پيچيده مي‌شوند، اطلاعاتي در مورد ايران نوشته شود؛ از فيلم، شعر، حقوق زنان و مد در ايران گرفته تا نوروز، جنبش سبز، چاي و نان.

 

مراسم شام تهران‌، پيتسبورگ

 

بعد از موفقيت "آشپزخانه كوبيده"، گروه تصميم مي‌گيرد به طور واقعي تهران و پيتسبورگ را به هم متصل كند و البته اين بار هم با كمك غذا. بر طبق قرار، مراسم شامي همزمان در تهران و پيتسبورگ با منوي يكسان برگزار مي‌شود: ته ديگ ماست و زعفران، خورشت فسنجان، كباب برگ، خورشت قرمه سبزي‌، نان بربري و دوغ.

 

تلفظ نام بعضي از اين غذاها به فارسي همچنان براي داون سخت است اما با اين حال جزييات آن روز را به خوبي به ياد دارد: «ما اينجا يك ميز بزرگ در رستوران گذاشته بوديم، در تهران هم بچه‌ها يك ميز بزرگ گذاشته بودند و هر دو طرف تماما غذاهايي مشابه پخته بودند. با استفاده از وب‌كم و انداختن تصوير روي ديوار، اين ميزها طوري قرار گرفته بودند كه انگار به هم وصل شده‌اند و همه ما بر سر يك ميز نشسته‌ايم. مثل تمام مهماني‌هاي معمولي‌كه غربيه‌ها سر ميز با هم گقتگو مي‌كنند، ما هم در مورد موضوعات مختلفي حرف مي‌زديم.»

 

البته هر چقدر هم كه بتوان تهران و پيتسبورگ را از طريق اينترنت با هم همسايه كرد، در برابر اختلاف ساعت نمي‌توان كاري انجام داد. و همين مي‌شود كه تهراني‌ها ته‌ديگ و خورشت را به عنوان شام شب مي‌خورند و پيتسبورگي‌ها ساعت ده صبح، به جاي صبحانه.

 

داون در برابر اين پرسش كه آيا پيسبورگي‌ها حقيقتا توانستند چنين صبحانه‌ي مفصلي بخورند، مي‌خندد و مي‌گويد: «بله! اين كار را كرديم. كساني كه آمده بودند واقعا از غذاها خوششان آمد. من خودم طرفدار دوغ نيستم اما مثلا يك مردي آمده بود كه شيفته‌ي اين نوشيدني شد. مي‌گفت من عاشق ماست و نعنا هستم. هيچ‌وقت فكر نمي‌كردم كه مي‌شود از آنها يك چنين نوشيدني جالبي ساخت.»

 

ديپلماسي كارآمد

 

در اين سو‌، سهراب كاشاني، هنرمند جوان و خلاق ايراني، مرد آشپزخانه‌ي تهران بوده است. سهراب كه خودش هم ساكن تهران است، پيش از پروژه‌ي "آشپزخانه كوبيده" كار مشترك ديگري با جان روبن، يكي از اعضاي گروه پيتسبورگ انجام داده بود. او در مورد مراسم شام تهران−پيتسبورگ و دعوت از دوستانش مي‌گويد: «با مهمان‌ها كه تماس مي‌گرفتم و صحبت مي‌كرديم، در مورد پروژه توضيح نمي‌دادم و مي‌خواستم كه غافلگيركننده باشد. فقط گفته بودم كه ترجيحا اگر ناهار زودتر بخورند يا اصلا نخورند، بهتر باشد.»

 

سهراب ميان صحبت‌هايش به اين موضوع اشاره مي‌كند كه براي او، برقراري ارتباط با استفاده از چنين روش‌هاي مدرني ميان دو شهر و دو كشور مختلف بسيار جالب است. در حقيقت انگيزه او كمي با انگيزه‌ي دوستان آمريكايي‌اش در اين زمينه متفاوت است. 

 

اما در هر حال با هر انگيزه‌اي كه باشد "كباب ايراني" توانست يك تنه و به دور از جار و جنجال، كاري كند كه سياستمداران هر دو كشور هنوز موفق به انجامش نشده‌اند؛ نشستن ايرانيان و آمريكاييان بر سر ميز مذاكره با به كار بستن ديپلماسي "غذا" . 



 


 


 


 


 

 

 

 

 

 


۱۳۸۹ شهریور ۱۹, جمعه

وقتی طبیعت مجسمه ساز میشود

 

چشم انداز

 اما اين داستان يعني نغيير چشم انداز براي رسيدن به اهداف .
ميگويند در كشور ژاپن مرد ميليونري زندگي ميكرد كه از درد چشم خواب بچشم نداشت و براي مداواي چشم دردش انواع قرصها و آمپولها را بخود تزريق كرده بود اما نتيجه چنداني نگرفته بود. وي پس از مشاوره فراوان با پزشكان و متخصصان زياد درمان درد خود را مراجعه به يك راهب مقدس و شناخته شده ميبيند.
وي به راهب مراجعه ميكند و راهب نيز پس از معاينه وي به او پيشنهاد كه مدتي به هيچ رنگي بجز رنگ سبز نگاه نكند.
وي پس از بازگشت از نزد راهب به تمام مستخدمين خود دستور ميدهد با خريد بشكه هاي رنگ سبز تمام  خانه را با سبز رنگ آميزي كند .
همينطور تمام اسباب و اثاثيه خانه را با همين رنگ عوض ميكند. پس از مدتي رنگ ماشين ، ست لباس اعضاي خانواده و مستخدمين و هر آنچه به چشم مي آيد را به رنگ سبز و تركيبات آن تغيير ميدهد و البته چشم دردش هم تسكين مي يابد. بعد از مدتي مرد ميليونر براي تشكر از راهب وي را به منزلش دعوت مي نمايد.
راهب نيز كه با لباس نارنجي رنگ به منزل او وارد ميشود متوجه ميشود كه بايد لباسش را عوض كرده و خرقه اي به رنگ سبز به تن كند.
او نيز چنين كرده و وقتي به محضر بيمارش ميرسد از او مي پرسد آيا چشم دردش تسكين يافته ؟
مرد ثروتمند نيز تشكر كرده و ميگويد :" بله . اما اين گرانترين مداوايي بود كه تاكنون داشته."
مرد راهب با تعجب به بيمارش ميگويد
بالعكس اين ارزانترين نسخه اي بوده كه تاكنون تجويز كرده ام. براي مداواي چشم دردتان،  تنها
كافي بود عينكي با شيشه سبز خريداري كنيد و هيچ نيازي به اين همه مخارج نبود.براي اين كار نميتواني تمام دنيا را تغيير دهي ، بلكه با تغيير چشم اندازت ميتواني دنيا را به كام خود درآوري. تغيير دنيا كار احمقانه اي است اما تغيير چشم اندازمان ارزانترين و موثرترين روش ميباشد.
آسان بينديش راحت زندگي كن.  
 
 

شما یادتون نمیاد......

اين هم از عوارض عضويت در فيس بوك
 
شما یادتون نمیاد، اون موقعها مچ دستمون رو گاز می گرفتیم، بعد با خودکار بیک روی جای گازمون ساعت می کشیدیم .. مامانمون هم واسه دلخوشیمون ازمون می پرسید ساعت چنده، ذوق مرگ می شدیم
شما یادتون نمیاد، وقتی سر کلاس حوصله درس رو نداشتیم، الکی مداد رو بهانه میکردیم بلند میشدیم میرفتیم گوشه کلاس دم سطل آشغال که بتراشیم
 
شما یادتون نمیاد، یک مدت مد شده بود دخترا از اون چکمه لاستیکی صورتیا می پوشیدن که دورش پشمالوهای سفید داره !
 
شما یادتون نمیاد، تیتراژ شروع برنامه کودک: اون بچه هه که دستشو میذاشت پشتش و ناراحت بود و هی راه میرفت، یه دفعه پرده کنار میرفت و مینوشت برنامه کودک و نوجوان با آهنگ وگ وگ وَََََگ، وگ وگ وَََََگ، وگ وگ وگ وگ، وگ...
 
شما یادتون نمیاد که کانال های تلویزیون دو تا بیشتر نبود، کانال یک و کانال دو
 
شما یادتون نمیاد، دوست داشتیم مبصر صف بشیم تا پای بچه ها رو سر صف جفت کنیم.....
 
شما یادتون نمیاد، عیدا میرفتیم خرید عید، میگفتن کدوم کفشو میخوای چه ذوقی میکردیم که قراره کفشمونو انتخاب کنیم)) کفش تق تقی هم فقط واسه عیدا بود
 
شما یادتون نمیاد: خانوم اجازهههههههه سعیدی جیش کرددددددد
 
شما یادتون نمیاد، مقنعه چونه دار میکردن سر کوچولومون که هی کلمون بِخاره، بعد پشتشم کش داشت
که چونش نچرخه بیاد رو گوشمون )
 
شما یادتون نمیاد، بچه که بودیم وقتی میبردنمون پارک، میرفتیم مثل مظلوما می چسبیدیم به میله ی کنار تاب، همچین ملتمسانه به اونیکه سوار تاب بود نگاه میکردیم، که دلش بسوزه پیاده شه ما سوار شیم، بعدش که نوبت خودمون میشد، دیگه عمرا پیاده می شدیم
 
شما یادتون نمیاد، پاکن های جوهری که یه طرفش قرمز بود یه طرفش آبی، بعد با طرف آبیش می خواستیم که خودکارو پاک کنیم، همیشه آخرش یا کاغذ رو پاره می کرد یا سیاه و کثیف می شد.
 
شما یادتون نمیاد، وقتی مشق مینوشتیم پاک کن رو تو دستمون نگه میداشتیم، بعد عرق میکرد، بعد که میخواستیم پاک کنیم چرب و سیاه میشد و جاش میموند، دیگه هر کار میکردیم نمیرفت، آخر سر مجبور میشدیم سر پاک کن آب دهن بمالیم، بعد تا میخواستیم خوشحال بشیم که تمیز شد، میدیدیم دفترمون رو سوراخ کرده
 

شما یادتون نمیاد: از جلو نظااااااااااااااااام ...
 
شما یادتون نمیاد، اون قدیما هر روزی که ورزش داشتیم با لباس ورزشی می رفتیم مدرسه... احساس پادشاهی می کردیم که ما امروز ورزش داریم، دلتون بسوزه
 
شما یادتون نمیاد، سر صف پاهامونو 180 درجه باز می کردیم تا واسه رفیق فابریکمون جا بگیریم
 

شما یادتون نمیاد: آن مان نماران، تو تو اسکاچی، آنی مانی کَ. لا. چی
 

شما یادتون نمیاد، گوشه پایین ورقه های دفتر مشقمون، نقاشي مي كشيديم. بعد تند برگ ميزديم ميشد انيميشن
 

شما یادتون نمیاد، صفحه چپ دفتر مشق رو بیشتر دوست داشتیم، به خاطر اینکه برگه های سمت راست پشتشون نوشته شده بود، ولی سمت چپی ها نو بود
 

شما یادتون نمیاد، آرزومون این بود که وقتی از دوستمون می پرسیم درستون کجاست، اونا یه درس از ما عقب تر باشن
 

شما یادتون نمیاد، برای درس علوم لوبیا لای دستمال سبز میکردیم و میبردیم سر کلاس پز میدادیم
 

شما یادتون نمیاد، با آب قند اشباع شده و یک نخ، نبات درست میکردیم میبردیم مدرسه
شما یادتون نمیاد، تو راه مدرسه اگه یه قوطی پیدا میکردیم تا خود مدرسه شوتش میکردیم
 

شما یادتون نمیاد: دفتر پرورشی با اون نقاشی ها و تزئینات خز و خیل :دی
 

شما یادتون نمیاد، یه زمانی به دوستمون که میرسیدیم دستمون رو دراز میکردیم که مثلا میخوایم دست بدیم، بعد اون واقعا دستش رو دراز میکرد که دست بده، بعد ما یهو بصورت ضربتی دستمون رو پس میکشیدیم و میگفتیم: یه بچه ی این قدی ندیدی؟؟ (قد بچه رو با دست نشون میدادیم) و بعد کرکر میخندیدیم که کنفش کردیم
 
 
 
شما یادتون نمیاد تو دبستان وقتی مشقامونو ننوشته بودیم معلم که میومد بالا سرمون الکی تو کیفمونو می گشتیم میگفتیم خانوم دفترمونو جا گذاشتیم!!
 

شما یادتون نمیاد افسانه توشی شان رو!!
 
 
 
شما یادتون نمیاد: چی شده ای باغ امید، کارت به اینجا کشید؟؟ دیدم اجاق خاموشه، کتری چایی روشه، تا کبریتو کشیدم، دیگه هیچی ندیدم
 
 
 
شما یادتون نمیاد: شد جمهوری اسلامی به پا، که هم دین دهد هم دنیا به ما، از انقلاب ایران دگر، کاخ ستم گشته زیر و زبر...!!
 
 
 
شما یادتون نمیاد، برگه های امتحانی بزرگی که سر برگشون آبی رنگ بود و بالای صفحه یه "برگه امتحان" گنده نوشته بودن
 
 
 

شما یادتون نمیاد: زندگی منشوری است در حرکت دوار ، منشوری که پرتو پرشکوه خلقت با رنگهای بدیع و دلفریبش آنرا دوست داشتنی، خیال انگیز و پرشور ساخته است. این مجموعه دریچه ایست به سوی..... (دیری دیری ریییییینگ) : داااااستانِ زندگی ی ی ی (تیتراژ سریال هانیکو)
شما یادتون نمیاد: یک تکه ابر بودیم، بر سینه ی آسمان، یک ابر خسته ی سرد، یک ابر پر ز باران
 

شما یادتون نمیاد، چیپس استقلال رو از همونایی که تو یه نایلون شفاف دراز بود و بالاش هم یه مقوا منگنه شده بود، چقدرم شور بود ولی خیلی حال میداد
 

شما یادتون نمیاد، با آب و مایع ظرفشویی کف درست میکردیم، تو لوله خالی خودکار بیک فوت میکردیم تا حباب درست بشه
شما یادتون نمیاد، هر روز صبح که پا میشدیم بریم مدرسه ساعت 6:40 تا 7 صبح، رادیو برنامه "بچه های انقلاب" رو پخش میکرد و ما همزمان باهاش صبحانه میخوردیم
 

شما یادتون نمیاد: به نام الله پاسدار حرمت خون شهدا، شهدایی که با خون خود درخت اسلام را آبیاری کردند. این مقدمه همه انشاهامون بود
 

شما یادتون نمیاد، توی خاله بازی یه نوع کیک درست میکردیم به اینصورت که بیسکوییت رو توی کاسه خورد میکردیم و روش آب میریختیم، اییییی الان فکرشو میکنم خیلی مزخرف بود چه جوری میخوردیم ما ))
شما یادتون نمیاد: انگشتر فیروزه، خدا کنه بسوزه !
 

شما یادتون نمیاد، اون موقعها یکی میومد خونه مون و ما خونه نبودیم، رو در مینوشتن: آمدیم منزل، تشریف نداشتید!!
 

شما یادتون نمیاد، بچه که بودیم به آهنگها و شعرها گوش میدادیم و بعضی ها رو اشتباهی میشنیدیم و نمی فهمیدیم منظورش چیه، بعد همونطوری غلط غولوط حفظ میکردیم
 

شما یادتون نمیاد، خانواده آقای هاشمی رو که میخواستن از نیشابور برن کازرون، تو کتاب تعلیمات اجتماعی
 

شما یادتون نمیاد: دختره اینجا نشسته گریه می کنه زاری میکنه از برای من یکی رو بزن!! یه نفر هم مینشست اون وسط توی دایره، الکی صدای گریه کردن درمیآورد
 
شما یادتون نمیاد، با مدادتراش و آب پوست پرتقال، تارعنکبوت درست می کردیم
 
شما یادتون نمیاد، تابستونا که هوا خیلی گرم بود، ظهرا میرفتیم با گوله های آسفالت تو خیابون بازی میکردیم!! بعضی وقتا هم اونها رو میکندیم میچسبوندیم رو زنگ خونه ها و فرار میکردیم
 
شما یادتون نمیاد، وقتی دبستانی بودیم قلکهای پلاستیکی سبز بدرنگ یا نارنجی به شکل تانک یا نارنجک بهمون می دادند تا پر از پولهای خرد دو زاری پنج زاری و یک تومنی دوتومنی بکنیم که برای کمک به رزمندگان جبهه ها بفرستند
 
شما یادتون نمیاد، همسایه ها تو حیاط جمع می شدن رب گوجه می پختن. بوی گوجه فرنگی پخته شده اشتهابرانگیز بود، اما وقتی می چشیدیم خوشمون نمیومد، مزه گوجه گندیده میداد
 
شما یادتون نمیاد، تو کلاس وقتی درس تموم میشد و وقت اضافه میآوردیم، تا زنگ بخوره این بازی رو میکردیم که یکی از کلاس میرفت بیرون، بعد بچه های تو کلاس یک چیزی رو انتخاب میکردند، اونکه وارد میشد، هرچقدر که به اون چیز نزدیک تر میشد، محکمتر رو میز میکوبیدیم
 
شما یادتون نمیاد، دبستان که بودیم، هر چی میپرسیدن و میموندیم توش، میگفتیم ما تا سر اینجا خوندیم :دی
 
شما یادتون نمیاد، خانم خامنه ای (مجری برنامه کودک شبکه یک رو) با اون صورت صاف و صدای شمرده شمرده ش
 
شما یادتون نمیاد: سه بار پشت سر هم بگو: گاز دوغ دار، دوغ گازدار!! یا چایی داغه، دایی چاقه
 
شما یادتون نمیاد، صفحه های خوشنویسی تو کتاب فارسی سال سوم رو
 
شما یادتون نمیاد، قبل از برنامه کودک که ساعت پنج بعدازظهر شروع میشد، اول بیست دقیقه عکس یک گل رز بود با آهنگ باخ
 
 

۱۳۸۹ شهریور ۱۶, سه‌شنبه

+8 شوق دیدار

دوستان عزیزم سلام

شعر یا ترانه ای رو كه در این ایمیل ملاحظه خواهید كرد با تاثیر پذیری از شعر معروف "كـوچـه" یا "بی تو مهتاب شبی ..."

سروده ی "زنده یاد فریدون مشیری" به سبكی جدید و با سلایق دوستداران كامپیوتر و اینترنت و چت و از اینجور چیزا

البته بصورتی طنز گونه بازنویسی شده كه در نوع خودش بسیار زیباست.

توصیه می كنم با همون آهنگ "كـوچـه" شعر رو تا آخر دنبال كنید ولی خیلی مراقب خودتون باشید ...

 

شوق دیدار



بی تو On line شبی باز از آن Room
گذشتم
همه تن چشم شدم . دنبال
ID ی تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از
Case وجودم
شدم آن
User دیوانه که بودم



وسط صفحه Room , Desktop
یاد تو درخشید
Ding صد پنجره پیچید
شکلکی زرد بخندید
یادم آمد که شبی با هم از آن
Chat بگذشتیم



Room گشودیم و در آن PM
دلخواسته گشتیم
لحظه ای بی خط و پیغام نشستیم
تو و
Yahoo و Ding و دنگ
همه دلداده به یک
Talk بد آهنگ



Windows و Hard و Mother Board

همگی دست برآورده به
Keyboard
تو همه راز جهان ریخته در طرز سلامت
من بدنبال تو و معنی درك کلامت



یادم آمد که به من گفتی از این عشق حذر کن
لحظه ای چند بر این
Room
نظر کن
Chat آئینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به
Email ی نگران است



باش فردا که PM
ات با دگران است
تا فراموش کنی چندی از این
Log Out , Room کن
باز گفتم حذر از
Chat ندانم
ترک
Chat کردن هرگز نتوانم نتوانم



روز اول که Email
ام به تمنای تو پر زد
مثل
Spam تو Inbox تو نشستم
تو
Delet کردی ولی من نرمیدم نه گسستم
باز گفتم که تو یک
Hacker و من User مستم



تا به دام تو درافتم همه Room
ها رو گشتم و گشتم
تو مرا
Hack بنمودی . نرمیدم . نگسستم
Room ی از پایه فرو ریخت
Hacker ی Ignor تلخی زد و بگریخت



Hard
بر مهر تو خندید
PC از عشق تو هنگید
رفت در ظلمت شب آن شب و شبهای دگرهم
نگرفتی دگر از
User آزرده خبر هم



نکنی دیگر از آن Room
گذر هم
بی تو اما به چه حالی من از آن
Room گذشتم